تبليغاتX
هرچی آرزوی خوبه ماله تو...

هرچی آرزوی خوبه ماله تو...

دست من خسته شد از بس که نوشتم

                                                    پای من تابله زد بس که دویدم

تو  اگر رسیده ای مارو خبر کن

                                                    چرا اونجا که توی من نرسیدم

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 9:13  توسط معراج  | 

 

 

 

اگر می دانستم این آخرین مرتبه ای است که تو را در خواب می بینم . روی تو را خوب می پوشاندم و دعا می کردم خواب های شیرین ببینی ؟

اگر می دانستم این آخرین مرتبه ای است که خارج شدنت را از خانه می بینم . تنهایت نمی گذاشتم و با تو می آمدم! اگر می دانستم این آخرین مرتبه ای است که صدایت را می شنوم تک تک کلماتت را ضبط می کردم و روزی صد مرتبه آن ها را گوش می کردم .

اگر می دانستم این آخرین مرتبه ای است که در کنارت نشسته ام به جای اینکه غرق در کارهای خود شوم صدها بار به تو ابراز علاقه می کردم . پس چون شاید فردا هرگز نیاید و فقط امروز را دارم می خواهم به تو بگویم که چقدر دوستت دارم و هرگز فراموشت نخواهم کرد .

قول فرا رسیدن فردا به هیچ کس داده نشده است و پیر و جوان هم ندارد و شاید امروز آخرین فرصت باشد برای در آغوش گرفتن یک عزیز و زمزمه محبت در گوش های او .

پس اگر منتظر آمدن فردا هستید چرا امروز را از دست میدهید ؟ چون اگر فردایی در کار نباشد قطعا تا آخر عمر پشیمان خواهید شد که چرا امروز را از دست دادید چرا امروز نخندیدید عزیزتان را در آغوش نگرفتید او را نبوسیدید و به او ابراز علاقه نکردید .

پس همین امروز عزیزانتان را در آغوش بگیرید و در گوش شان ابراز عشق کنید . قدرشان را بدانید و لحظات با هم بودن را از دست ندهید . به موقع عذر خواهی کنید تشکر کنید ابراز عشق کنید و.....

همین امروز چون شاید فردایی نباشد ...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 11:33  توسط معراج  | 

روی هر سینه سری گریه کند وقت وداع........

                                            سر ما وقت وداع گوشه ی دیوار گریست.............

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 8:35  توسط معراج  | 

من اینجام ...

خیلی دور   ... خیلی نزدیک ..

اگه بگردی پیدام می کنی ...اگه نگردی  پیدات می کنم ...

وقته پروازه ... بپر .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 16:10  توسط معراج  | 

 

وقتی که خاکم می کنن..بهش بگید پیشم نیاد...بگید که رفت مسافرت...بگید شماره ای نداد..

یجور بگید که آخرش از حرفاتون حول نکنه..

طاقت ندارم ببینم به قبره من نگا کنه..

دونه به دونه عکسامو بر دارید آتیش بزنید..

هرچی که خاطه دارم بریدو از بیخ بکنید..

نذارید از اسم من هم یه کلمه جا بمونه..نمی خوانم هیچ وقت تنمو توی گورم بلرزونه..

برو آتیش به قلب من نزن....  بزار نگاهت از یادم بره....

اون که می گفت میمرد برات .. دیدی که راست راستی مرد...

رفتو همه خاطرشم بخاطرت برداشتو برد..

بهش بگین نشست به پات... بهش بگین نیومدی..

بگین هنوز دوست داره با اینکه قیدشو زدی ...

میخوام رو سنگه قبرم این باشه .. طلوعی که خیلی غم انگیز بود...

قشنگترین خاطره عمرم..غروبی که خیلی دل انگیز بود....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 15:30  توسط معراج  | 

 

به همین سادگی رفتی...بی خداحافظ عزیزم..

سهم تو شد روز تازه.... سهم من اشک... که بریزم.

به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم..

گله از تو نیست میدونم .. خودم اینو از تو خواستم...

به جونه ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی...

هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی......

تورو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی..!!

که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی......

من اگه دوست نداشتم .. پای غم هات نمی موندم..

واسط این همه ترانه از ته دل نمی خوندم...

اگه گفتم برو خوبم .. واسه این بود که می دیدم داری آب میشی میمیری..

اینو از همه شنیدم..

دارم از دوریت میمیرم.. تا کنار من نسوزی ..

از دلم نمیری عمرم..نفسامی که هنوزی..

تورو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد..

از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد...

تو که تنها نمی مونی..منه تنها رو دعا کن..

خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن ...

دست تو اول عشق بسپارش به آخرین مرد..

مردی که پشت دیوار واسه چشمات گریه می کرد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 14:19  توسط معراج  | 

 

 

 

هرگز نخواستم که تورو با کسی قسمت بکنم..

یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم..

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم...

بگم فقط ماله منی به تو جسارت بکنم..

انقدر ظریفی که با یه نگاه هرزه میشکنی..

اما تو خلوت خودم تنها فقط ماله منی..

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم...

بگم فقط ماله منی به تو جسارت بکنم..

ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه..

تا روی تیشه چشات ،غبار آهم بمونه..

تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی..

شکل همه آرزوهام، تجسم خواب منی..

حتی با اینکه هیچ کس مثل من عاشق تو نیست..

پیش تو ائینه  چشام حقیره لایق تو نیست.

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم...

بگم فقط ماله منی به تو جسارت بکنم..

هرگز نخواستم که تورو با کسب قسمت بکنم..

یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 0:5  توسط معراج  | 

 

دخترک بازيگوش دريا

کسی آمد که حرف عشق را با ما زد..

دل ترسوی ما هم دل به دریا زد..

به یک دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی ..

چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست..

یه عمری راهه و در قدرت ما نیست.

باید پارو نزد وا داد ..باید دل رو به دریا زد..

خودش میبردت هرجا دلش خواست ..به هرجا برد بدون ساحل همونجاست..

به امیدی که ساحل داره این دریا...

به امیدی که آروم میشه تا فردا..

به امیدیکه که این دریا فقط شاه ماهی داره..

به امیدیکه نمی بینی شبا شو بی ستاره..

باید پارو نزد وا داد..باید دل رو به دریا داد..

خودش میبردت هرجا دلش خواست ..به هرجا برد بدون ساحل همونجاست..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 17:33  توسط معراج  | 

آه !    در  شهر  شما   یاری   نبود
قصه  هایم   را   خریداری    نبود
وای !    رسم  شهرتان  بیداد   بود
شهرتان   از  خون  ما  آ باد   بود
از در و  دیوارتان  خون   می چکد
خون  من  فرهاد  مجنون می چکد
خسته ام  از   قصه های    شومتان
خسته   از   همدردی    مسمومتان
این  همه  خنجر دل کس خون  نشد
این  همه  لیلی  کسی  مجنون  نشد
آسمان   خالی   شد    از   فریادتان
بیستون    در  حسرت   فرهاد تان
کوه   کندن   گر   نباشد    بیشه ام
گویی  از   فرهاد   دارد  ریشه ام
عشق  از من دورو پایم  لنگ  بود
قیمتش   بسیارو  دستم  تنگ   بود
گر  نرفتم  هر د و پایم  خسته  بود
تیشه  گر افتاد   دستم   بسته  بود
هیچ  کس  فکر ما  را  کرد؟    نه
فکر  دست تنگ  ما را کرد؟   نه
هیچ کس از حال  ما  پرسید ؟   نه
هیچ   کس  اندوه  ما را   دید؟   نه
هیچ کس  اشکی  برای  ما  نریخت
هر که  با  ما بود از ما می گریخت
چندروزی است که حالم دیدنی است
حال من از این  و آن پرسیدنی است
گاه  بر  روی  زمین  زل   می زنم
گاه    بر   حافظ      تفأل   می زنم
حافظ    دیوانه   فالم    را   گرفت
یک  غزل  آمد که  حالم  را  گرفت:
 *ما ز یاران چشم یاری داشتیم*
*خود غلط بود آنچه می بنداشتیم
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 23:8  توسط معراج  | 

 

این دلو عاشقش نکون ..!! اگه منو دوست نداری...

راحت بگو اگه می خوای قلب منو جا بزاری..!

دلم پر از شکایته اما صدام در نمی یاد..

 می ترسم از دستم بری کاری ازم بر نمی یاد..!!

این آخرین تلاشمه واسه بدست آوردنت..

باور کن این قلبو نرو ...این التماس آخره..

چقدر می خوای تو بشکنی غرور این شکسترو..

هرچی می خوای بگی بگو..! اما نگو بهم برو...

نرو ،نزار که بعد از این دنیا به عشق شک بکنه

هرکی دلش جای دیگست عشق بخواد ترک بکنه.

نفس زدم از ته دل ، معصومه این قلب به خدا..

نذار بشه محا ل واسش باور عشق آدما

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 22:53  توسط معراج  |